آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

شنبه2اردیبهشت 91

    دیروز قرار بود با آژانس بریم خونه.ساعت 3 اومدم مهد و تو رو از خاله رویا تحویل گرفتم . هوا خیلی خوب بود. باهم تو حیاط مهد بازی کردیم. تاب بازی کردی و یه عالمه خوش گذروندی. اینم چند تا عکس که من با مشقت فراوان ازت گرفتم. ساعت 4 خونه  رسیدیم. خواستم بهت عدسی بدم نخوردی و همش دوست داشتی بازی کنی. کلی باهم دیگه بازی کردیم . حدود ساعت 7 خوابیدی. بابایی دیر اومد. وقتی بابا اومد کلی ذوق کردی. شام خوردیم بعد با بابایی بازی کردی و ساعت 11:45 خوابیدیم.البته به ظاهر... با اینکه این شب ها خیلی به خاطر بی خوابی هات اذیت میشم ولی از اینکه تو رو دارم خوشحالم و خدا رو شکر می کنم. عزیزم دوستت دارم و ...
3 ارديبهشت 1391

1اردیبهشت 91

                                        شب جمعه ما مهمون داشتیم. آویسا خانوم هم تا تونست شیطونی کرد.دم غروب خواستم یه ذره بخوابونمش تا شب اذیت نشه. هنوز 5دقیقه نخوابیده بود که صدای زنگ در اومد.آویسا گلی هم مثل برق از جا پرید. دایی محمد بود. آویسا هم تا دایی رو دید شروع کرد به شکلک و صداهای عجیب و   غریب درآوردن. دایی جان برای آویسا عروسک خریده بود. عروسک رو گرفت بغلش و کلی با دایی محمد بازی کرد. خاله عاطفه و عمو علی هم اومدند. دختر گل...
2 ارديبهشت 1391

29فروردین91

               دو سه روزه هوا تو تهران ابری و بارونیه.ما هم همیشه سر برگشت به خونه مشکل داریم.مخصوصاً تو روزهای بارونی. تهران هم که قربونش برم تا یه نمه بارون میاد.همه جا ترافیک میشه و آژانس هم گیر نمی آد. تو این چند روز گذشته یه روز با آژانس یه روز بابایی اومد دنبالمون و...رفتیم خونه. دیروز قرار بود با خاله فرزانه و رژین برگردیم خونه. وقتی تو رو از مهدگرفتم دلت می خواست بری بیرون و شیطنت کنی.یه ذره تاب خوردی بعد با سنگریزه های حیاط مهد بازی می کردی. خلاصه ماشاالله خیلی شیطون شدی. همیشه دلت میخواد بدویی و دست به همه چیز بزنی و هر چی دستت می آد بکنی تو دهنت. ...
30 فروردين 1391

27فروردین 91

             امروز برای کارهای گذرنامه رفتیم پلیس+10. تو دفتر تا آویسا خانوم تونست شیطنت کرد.بیرون بارون می اومد و هوا هم سرد بود. خلاصه کارهامون انجام دادیم و راهی اداره مامانی شدیم.موقع خداحافظی بابایی دختر عسل خیلی بی تابی می کرد.وارد مهد که شدیم شروع کرد به گریه. هر کاری می کردم آروم نمی شد. خاله رویا آویسا رو برد تو کلاسش اما بچه ام اصلاً آروم نمی گرفت.آویسا جونم خیلی حالم بدشده بود. پشت در کلاس نزدیک بود از حال برم.وقتی اومدم اداره زنگ زدم به خاله سهیلا و ازش خواستم تو رو ببره تو کلاس قبلی. خاله هم گفت که تو رو آورده و خاله سمیه داره بهت فرنی میده.یه ذره آروم شدم.آویسای...
27 فروردين 1391

نوروز91(7)

  امسال برای اولین بار تمام تعطیلات رو خونه مامان حاجی موندیم.بابارضا هفته اول 3 روز پیش ما بود و رفت بعد آخر هفته دوم دوباره اومد شمال. همکار بابایی هم اومد اسم دوست باباهم رضا بود ما بهش می گفتیم عمو رضا.یک روز قرار گذاشتیم بریم جنگل.  خیلی خوش گذشت اینم چند تا عکس از اون روز... ...
22 فروردين 1391

21فروردین 91

             آویسا گلی امروز وارد کلاس نوپای 1 شد.از صبح  خیلی اضطراب دارم و حالم بده.انگار آویسا شهر غریب فرستاده باشم.خیلی عصبی بودم.الان هم خیلی دلتنگ دختر گلی هستم.البته رایا دوست آویسا هم تو کلاس هست و از این بابت کمی احساس بهتری دارم. نمی دونم وقتی بخوام شوهرش بدم چه حالی میشم؟!!!.صبح تو اتاق جدید کمی باهاش بازی کردم.خاله سهیلا مهربون کلاس قبلی هم اومد به ما سر زد.آویسا مهربونم! دوستت دارم منو ببخش که مجبوری هر چند وقت تغییرات رو تحمل کنی .من عاشقتم ... اینم چند تا عکس از صبح امروز... ...
21 فروردين 1391

نوروز91(5)

روز سوم عید بابا جون قاسم و عمه اینا ناهار اومدند خونه بابا حاجی. آویسا خیلی بد اخلاق بود و بغل هیچ کس نمی رفت.یه ساعتی خوابوندمش.بعد یه ذره سرحال شد.بعد ناهار با هم همه رفتیم جنگل.هوای آخر سال تا اخرین لحظه سرد بود و به همین خاطر جنگل سبز نشده بود. و هنوز برف لابه لای درخت ها بود.هوا چون سرد بود آویسا عسل رو تو ماشین نگه داشتم...   ...
19 فروردين 1391